پیام دایکندی

دایکندی یعنی سرزمین دلیر مردان

پیام دایکندی

دایکندی یعنی سرزمین دلیر مردان

شرح رویداد ارزگان و شهادت چهل دختران هزاره

شرح رویداد ارزگان و شهادت چهل دختران هزاره

 

 

شرح رویداد ارزگان و شهادت چهل دختران هزاره

 

نویسنده: داکتر حفیظ الله شریعتی

بحرالفواید قسمت عین الوقایع یوسف ریاضی هروی

یوسف ریاضی این رویداد تلخ تاریخی را چنین می نویسد: هزاره ها با نهایت رشادت محاربه می کردند. یکنفر هزاره پشت سنگی را سنگر قرار داده، بیست یک نفر سپاهی دولتی را با گلوله زد و در تفنگ بیست دوم وقتی سمبه روی شکم را می زد که از هر طرف به او شلیک شد، تا شش تیر خورد و از پا ماند. دولتیان رفتند که سرش را ببرند، ناگهان از جا بر خاست و با کارد دو نفر را مجروح سخت نمود. آن وقت خودش کشته شد.

عکس چهل دختران


اثر از استاد حسن علی هاتف

هکذا اکثر آنها شجاعت را به خرج دادند. لیکن چون اهالی ارزگان رییس مخصوص نداشتند و از طرفی نفاق در بین شان در گرفتند، بنای لجاجت با هم دیگر را گذاشتند، جمعی رشوه گرفتند و دست از جنگ کشیدند، تا لشکر عبدالرحمان از هر طرف حمله آورده، داخل الگای آنان شدند. در نقطه(سنگ ده) هزارهها اجماع نموده، جنگی سختی روی داد، بعد از دو ساعت، قلعه آن ها با توپ منهدم گردید، خود شان به کهسار متفرق شدند. لشکرعبدالرحمان دست به غارت و کشتار کشودند، آن چه توانستند، کردند، من جمله چندین طفل را با سر نیزه برداشتند. بسیار زنان را سینه بریدند، مردان را کشتند، اناث و ذکور نیکو منظر را اسیر نمودند.(ص ۴)

در چنین شرایط سخت است که عقابهای بلند پرواز هزاره، دست به حماسه شکوه مند می زنند و پس از نبرد تن به تن و عقب نشینی به طرف کوه، سرانجام زیبا ترین مرگ خود خواسته را به ثبت میرسانند.

یوسف ریاضی هروی در قالب نظم نیکو این زیبایی تمام را چنین شرح می دهد:

به قصد غزالان نیکو سیر

چو گرگان شدند از قفا حمله ور

همه تیغ بر کف، تفنگی به دوش

تعاقب کنان جمله اندر خروش

غزالان بر آن کوه بالا بلند

به لاخی سر راه شان گشت بند

نه دست ستیز و نه پای گریز

سراسر بر احوال خود اشک ریز

ریاضی هروی تاریخ نویس، فرجام این پرواز بلند و تاریخی را چنین به نظم میکشد:

به چشم پر از اشک و مژگان تر

وداعی نمودند با یک دیگر

ز غیرت از آن کوه گردون سریر

فگندند خود را یکایک به زیر

بر آن سنگ خارا و ریگ درشت

یکی بر سر افتاد و دیگر به پشت

به هر سنگ یک قطعه ای چون بلور

جدا شد ز اعضای آن خیل حور

بدادند جان و ندادند دست

که ناید به ناموس آن ها شکست.

 

نویسنده: داکتر حفیظ الله شریعتی (سحر)

منبع: هزاره پیوپل

منبع: نگارستان

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد